(چند مطلب در ارتباط با مطلب چالشي قبلي نوشته ام كه در آينده نزديك ارائه مي كنم. فعلا به اين مناسبت مي پردازم) آدمها روحيات يكسان ندارند. سلمان فرد تودار و به اصطلاح درونگرايي بود كه در سالهاي پس از پيامبر با شكيبايي اما تاسف روند امور را نظاره مي كرد و منتظر فرصتي بود تا بتواند از حق دفاع كند اما ابوذر طاقت نمي آورد. آرام نداشت. تاب رواج باطل را نمي آورد. هر جا مي نشست شكايتش را بيان مي كرد. به قول خودمان غر مي زد. وضع موجود را با توصيه هاي پيامبر مقايسه مي كرد و نتيجه را به مخاطب وا مي گذاشت. شايد هم نتيجه را مي گفت. در مخالفت خود صريح و بي قرار بود. عاقبت سلمان ماند اما ابوذر اين يار معروف پيامبر براي حكومت غيرقابل تحمل شد و به ربذه تبعيد گرديد تا صدايش به گوش كسي نرسد و حكومت در امان بماند. شايد قصه حضرت علي و حضرت زهرا نيز به همين منوال باشد. با وقوع سقيفه اميرالمومنين فهميد كه كار از كار گذشته است. مديريت را تعريف كار توسط ديگران (يعني كاركنان يك سازمان) تعريف كرده اند. من سياست را پيشبرد اهداف و خواسته ها توسط توده مردم تعريف مي كنم. در مواقع كوتاهي از هر زمان مردم انگيزه هايشان به سمت سياست برانگيخته مي شود و در يك حركت سياسي بسيج مي شوند. اين برهه هاي كوتاه همانند برقه هاي آسماني كوتاه هستند. سياست مدار كسي است كه اين فرصت ها را دريابد. در مقطع سقيفه ابوبكر و عمر فرصت را قاپيدند. شيعه آنها را متهم مي كند كه از روش هاي غيراخلاقي و مذموم چون جعل حديث استفاده كردند. وقتي كار انجام شد حضرت علي دريافت كه ديگر حقش پايمال شده و بايد خار درگلو سكوت كرد. شايد به تحليل من حضرت زهرا حاضر به قبول اين واقعيت تلخ نبود. نمي توانست به ديدن اين واقعيت رضا دهد. بي قرار بود. مي گويند شبها به سراغ اصحاب مي رفت و به آنها شكايت مي كرد كه چرا كاري نمي كنيد در حاليكه حضرت علي در خانه مانده بود. شايد به تعبير من اين كارها را بي فايده مي دانست. نمي دانم شايد اين نقل كه علي فرمود اگر در فلان سحر 40 مرد جنگي با شمشير برهنه حاضر شوند قيام مي كند، بيشتر براي اتمام حجت با حضرت زهرا بود. مي دانست كه كسي نخواهد آمد. وقتي سقيفه برگزار شد بايد همه حاكميت جديد را به رسميت مي شناختند چون در يك اقليم دو ملك نگنجد. حاكميت همه يا هيچ است. لذا مخالفين وضع موجود بايد تصفيه حساب مي شدند. رئيس قبيله خزرج به تير غيب كشته شد. مي ماند يك كانون مخالفت و آن خانه علي بود. شايد علي حدس مي زد كه عاقبت به سراغش خواهند آمد همانگونه كه حسين مي دانست يزيد ول كن نيست. تا بيعت نگيرد و بسط حاكميت را تثبيت نكند كار را رها نخواهد كرد. حتي وقتي به در خانه اش آمدند حضرت علي پشت در نيامد و با آنها به بحث ننشست. مي دانست كه آنها چه مي خواهند و در گيرودار سياست منطق ضعيف ترين حربه است. اما حضرت زهرا طاقت نياورد به پشت درآمد و شروع به بحث نمود و شد آنچه شد. مي گويند حضرت زهرا وصيت كرد تا شبانه دفنش كنند. تفسيرهايي شنيده ام اما برداشت من اين است كه چنان از غاصبين متنفر بود كه حاضر نبود حتي بر بدنش نماز بخوانند و در تشيع اش حاضر شوند. اين اوج نفرت است كه فردي نخواهد حتي وقتي از دنيا رفت بر تابوتش كساني حاضر شوند. در مناقشات خانوادگي ديده ام كساني را براي نزديكان از روي ناراحتي عميق چنين وصيتي كرده اند. اما علي مرد سياست بود. مي دانست كه بايد در جامعه زندگي كند. روزها با دشمنان و غاصبين حقش روبرو شود. تا كي رو برگرداند. او سياست مدار بود و سياست مداران مي آموزند تا نفسشان را چنان تربيت كنند كه تاب ديدن، مصاحبت و همكاري مخالف را بياورد. 25 تحمل كرد! بيست و پنج سال! اما هيچگاه به رغم اينكه آن دوران را با تعبير استخوان درگلو سخت توصيف مي كرد حاضر به كشتن و انتقام نشد. حتي به آنها كمك كرد. تا زماني كه ياغيان عثمان را كشتند به خليفه كشي رضا نداد. ذات سياست همين است خصوصا وقتي با اخلاق همراه باشد. اين مناسبت ها مي آيند و مي روند اما در آينه حوادث روزگار هر كس نقش خود مي تواند در آن بيند. ابوذر است يا سلمان؟ علي است يا فاطمه؟

جمع اعداد را وارد کنید

11 + 14 =