نسبت به شغل سياست ورزي روز به روز بدبين تر و واقع بين تر مي شوم. سياست مداران از دو جنبه محذوريت شديد دارند كه زندگي آنها را نفرت انگيز مي كند: اولا شخص بايد چنان زندگي كند كه هميشه مطلوب مردم به نظر رسد. اين يعني فدا كردن آزادگي. ثانيا سياست مداران محتاج اين هستند كه در موقعيت قدرت قرار بگيرند تا حرفشان را بزنند. مثلا مسئولين كشور براي اينكه در مقابل آمريكا ايستادگي كنند و خود را محوري در منطقه قلمداد كنند، ناچار به سركوب مخالفين خود و هواداران رابطه و نزديكي با آمريكا مي بينند. ظاهرا گزينه ديگري ندارند. اگر مي خواهند ژست اين را بگيرند كه ايران سنگري در برابر آمريكاست، نيازمند صداي يك دست هستند. احمدي نژاد از اين حيث نيز نمونه جالبي است. او تا وقتي كه به اين سكو نرسيده بود نمي توانست تصورات خود در مورد هولوكاست، افزايش جمعيت و اسرائيل و ... را بر زبان آورد و اشاعه دهد. اگر هم مي زد كسي تحويل نمي گرفت. اين كار جز با تكيه زدن بر مسند قدرت يك كشور قوي ميسر نيست. وجه ديگر داستان سياست مداري انتخاب از ميان دو بد است. يا بايد فرمان دهي يا بايد به فرمان ديگري گردن خم كني. كساني كه خود را كنار از سياست كشاندند، مستقل از ميزان سواد، هوش، استعداد خواهي نخواهي ناچار به انقياد از تصورات، ديدگاه ها و افكار افرادي چون احمدي نژادند. لذا گاهي فكر مي كنم كه سياست مدار شدن اگرچه شغل بيخودي است، اما بهتر از منقاد ديگران شدن است.

جمع اعداد را وارد کنید

20 + 8 =